زمستان علم کوه

نباید از حق گذشت . اجرای بعضی برنامه ها نیاز به شجاعت بسیار دارد . در پس شجاعت همه برنامه ریزی ها نیاز به یک کادر اجرایی مجرب و عاشق دارد . صادق آقاجانی علیرغم تمام مطالب درست و غلط و حاشیه هایی که در موردش گفته می شود هر دو را داشت : شجاعت به علاوه تجربه کافی برای حرکت های بزرگ و یک تیم قوی و با تجربه برای اجرا : حسن جواهرپور ، سعید جواهر پور ، صمد جباری ، رضا زارعی ، رسول نقوی ، حسن نجاریان ، زنده یاد محمد اوراز ، بهنام جداییان و ... . صادق آقاجانی قبلا هم تجربه زمستان علم کوه را داشت . او در جوار زنده یاد داودی در این منطقه و برای دیواره تلاش کرده بود . حالا که فکر میکنم پس از سالها به نظرم می رسد که او شاید می خواست ببیند چقدر دینش را به داودی ادا کرده و چقدر در ارتقاء کوه نوردی ایران موثر بوده . برنامه صعود سراسری علم کوه در سال ۸۰ برنامه ای همه جانبه بود . صمد جباری سرپرست بخش صعود دیواره بود . شعار صمد جباری این بود این برنامه در حقیقت اردوی صعود دیواره ترانگو است .

 

در ادامه عین دست نوشته های روزانه خودم در طی برنامه را می آورم :

 

زمستان دیواره علم کوه و شاخک

اردوی زمستان ۸۰ در منطقه علم کوه ۱۷ الی ۲۳ بهمن ۸۰

بنا شده برنامه در سه بخش قله - گرده - دیواره انجام شود . به امید خدا من در تیم دیواره هستم . امیدوارم در ادامه نوشته هایم به صعود دیواره ختم شود . این برای من یعنی خبر خوب . متاسفانه در اردوی زنجان بچه های کرج به جز فرهاد با دلخوری از تیم جدا شدند .

چهارشنبه ۱۷/۱۱/۸۰

صبح ساعت ۷:۴۵ ترمینال غرب جلوی دفتر سفر طلایی قرار داشتیم . قبل از دیدن تابلوی سفر طلایی بچه های همدان رو دیدم : احسان جباری و ولی که بیشتر از بقیه باهاشون رفیق شده بودم . همه با یک اتوبوس به سمت کلاردشت حرکت کردیم . یک کوله پشتی وائوده ۶۰+۱۰ و یک کیسه بار داشتم جمعا حدود ۴۰ کیلو من بار داشتم . کاظم بدتر از من بقیه هم مث ما .

به افتتاحیه برنامه رسیدیم . خیلی نگران وضعمون بودیم . تیم دیواره بنا بود بیش از سایر تیم ها در منطقه بماند . در ضمن کار عمودی در زمستان خوب شرایط خاصی دارد . ذهنم پر سوال بود .

طبق محاسبات خودم ، اینطوری باید ۳ روز بارکشی می کردیم . شب بالاخره بعد از یک کم چیدن کلمات کنار هم رفتم با حاج صادق آقاجانی صحبت کردم . آمار دقیق لوازم بالا را گرفتم و بنا شد چهار کنسرو و مقدار زیادی نان از بارمان کم شود . حاجی توضیح داد که همزمان کلی بار و غذا و لوازم فنی توسط باربرای محلی انتقال پیدا میکنه . میدونی این خودش یعنی خداد کیلو . در ضمن من کرامپون و کلنگم را نیز زمین گذاشتم و تمام بارم را در کوله جا دادم . وزن کردم کوله ام شد ۲۵ کیلو .

بناس صبح ساعت ۶ از اینجا حرکت کنیم . خدایا پناه بر تو .

پنج شنبه ۱۸/۱۱/۸۰

صبح حدود ساعت ۷ صبح و دیر تر از همه گروه ها راه افتادیم . صبحانه شامل کمی "حلوای داورپوری " با چای کاظم خوردم . حسابی سر حال شدم . بعد از برنامه الوند هنوز دارم آنتی بیوتیک می خورم . ضعف آنتی بیوتیک روی روحیه ام هم تاثیر گذاشته . طبق معمول همان یک ساعت اول کلی عقب افتادم . ایستادم لباس کم کردم .مرد مسنی از عقب آمد مدت زیادی همراه با او راه می رفتم . خیلی هم عقب تر از تیم نبودیم . به این نتیجه رسیدم با توجه به اینکه با اقلیم و منطقه آشنا هستم و لوازم خوبی هم همراه دارم به قلبم فشار نیارم و راه خودم را بروم چون جلوتر همه کم کم داشتند کند می شدند .

چهار بهمن اساسی در مسیر بود که مجبور بودیم ببریم ! مسیر زمستان از مسیر تابستان کاملا جداست (سال ۸۰ اینطور بود) . جای دوستان دیواره علم تابستان گذشته را خالی میکنم ، الان که می نویسم اشک تو چشمم جمع شده و از ته قلب صدایشان می زنم . جای مهدی فرمهینی فراهانی و حسین روشن منش هم خالیه . جای همه دوستان ۷۹ باشگاه خالیه . عه بسه اشکم درومد باز برم سراغ برنامه .

یک بهمن بالای پیت سرا ، یک بهمن کنگلک پایین ، یکی کنگلک بالا و یکی لیزونک . امان از لیزونک : پدرم درومد . قلبم رو ترکوند . البته من تنها نبودم . قلب خیلیای دیگه هم به حد ترکیدن رسید . با یک یا علی یا حسینی لیزونک رو رد کردم که کسی ندونه فک میکنه بچه آخوندم . کلا این تیکه برای افزایش توکل و قرب الی ا.. خوبه ! مسیر با مسیر تابستان تفاوت داشت و از روی یک یال تیز میگذره . از خیلی جهات کم خطر و راحت تر شده و از بعضی جهات هم دور و تیز . متاسفانه باطومم اول مسیر خالی کرد و من با کوله سنگین کمی بیشتر از یه کم اذیت شدم .

آب هم که مطلقا نبود و کلی برف خوردیم . پای پناهگاه سرچال که رسیدیم از سمت علمچال سوز خیلی سردی میومد که نگو نپرس . البته در حین راه رفتن گرما بیشتر اذیت می کرد تا سرما . روی لیزونک صمد جباری کلی تشویقم کرد . حاجی هم ایستاده بود سر در پناه گاه و به بچه های خسته خوش آمد میگفت .

الان که دارم می نویسم تو سرچال طبقه دوم تختا خوابیدم . گروه های قله دارند خودشون رو آماده می کنند . فردا بارکشی سنگین تری داریم . انقدر اینجا آدم زیاد است که نمی شود با همه آنها آشنا شد ولی خوب با هرکی صحبت می کنی انگار هزار سال با او رفیق بوده ای و یک جورایی انگار میشناسی اش . نمونش همین"  آقای غلام علی پیر ایرانی " مجری خوش تیپ اخبار ورزشی که الان کنارم نشسته ! انگار تلویزیون گرفتیم اونم با چه کیفیتی !!

جمعه ۱۹/۱۱/۸۰

اگر بالای سر برگه ها تاریخ نزده بودم اصولا الان یادم نمیومد چند شنبه و یا چندم است . یک شعری هم امروز گفتم که تا هنرم هرز نرفته بذار بنویسم :

بسی بار بردم در این سال سی

ز یاد بردم هر چه بود پارسی

البته با عرض معذرت خدمت مرحوم فردوسی علیه الرحمه . صبح دیر تر از همه گروه ها و حدود ساعت ۸ حرکت کردیم . البته از ساعت ۴ صبح سرپرست ها مث شاگرد راننده های ترمینال میومدند و داد می زدند : مثلا علم کوه از سیاه سنگ ساعت ۵ حرکت ، تخت سلیمون حرکته جا نمونی ، سیاکمان حرکت ، میان سه چال ۶ حرکته نگی جا موندما و ... . علم کوهیه که خیلی جدی می گفت ۵ نیای رفتیم چونه هم نزنید (که البته حق هم داشتا ) .

ابزار فنی تحویل گرفتیم . کیسه خواب و زیر انداز و کمی لوازم شخصی را گذاشتیم پایین و به جایش آنها رو بردیم . من بارم حدود سی کیلو میشد . ته تیم و آخرین نفر به کمپ دیواره رسیدم . حدود ظهر بود . حاجی در بیشتر مسیر همراهمان بود : جدا کوه نورد قدری است ، واقعا قدر . صبح صمد جباری می گفت آقا شهرام ازت راضی اما سرعتت رو باید بالا ببری . منم که به قول میترا نظری اصولا لا..ک..پــ..شــ..تــم و اسلو موشن .

من رسیدم برای چادرها داشتند دیوار می چیدند . کمی رفتم کمک کاظم . کاظم که دید حسابی خستم گفت برم چیزی بخورم و برگردم . من هم فرزی رفتم یه شوکولات شوکوپارس خوردم که البته نزدیک بودن به بچه های همدان و میگون باعث شد با دو جرعه ذخیره آبم رو تموم کنند که البته قابلی نداشت ولی غیر قابل تهیه مجدد بود .

دیوار ها را چیدیم و چادر زدیم . سه نفر هم رفتند به سمت گل سنگ ها و ثابت کشی پای دیواره .  میرمحمود فاطمی (کوه نوردی تبریزی بسیار قوی و هم نورد عزیز من ) ، سید حمید و یک نفر دیگه . من کمی به ایگلو همسایه کمک کردم و چندتایی بلوک برف بریدم . علتش این بود که داشتم با فرهاد عزیزی شوخی می کردم . او دو تا هوک چپ . آپرکات نثارم کرد و منم هم بی جواب نگذاشتم . صمد هم نه گذاشت و نه برداشت فوری داد زد: بیا انرژیت رو مثبت به کار ببر و الخ .. .

اوه امروز یک خرس با ظاهر آدم دیدم : محمد نوری !

او به تنهایی با سورتمه ای که می کشید داشت به سمت پای دیواره و مسیر بابک می رفت و می خواست باز هم روی ادامه مسیر به تنهایی کار کند !

چند نفری که کارمان تمام شده بود ، به همراهی حسن جواهرپور زودتر آمدیم پایین و رسیدیم به پناهگاه . البته مسیر جدیدی هم برای رفت و آمد تیم پاکوب کردیم که راحت تر هم به نظر می رسید . این بار با کوله تقریبا خالی حسابی دویدم و تلافی عقب ماندن هایم را در آوردم .

هوا الان خوب است اما می گویند از یکشنبه جهنم می شود . خدا عاقبت ما رو در علمچال به خیر کند . بچه ها حدود ساعت ۱۸:۳۰ از علمچال رسیدند و ظاهرا تا طاقچه ۱ دماوندیا رو ۵۲ ثابت کشیده بودند (بعد معلوم شد شاید ما بد فهمیدیم و  زیر طاقچه می شود پای دیوار باشد و نه روی دیواره که البته باید می بودید و می دیدید که چه کار سختی است رسیدن به دیواره) .

الان حدود ساعت ۱۹:۳۰ است . آسمان صاف . انقدر برف آب کردم (دوبار رفتم دورتر از پناهگاه دور از برفای شاشی) که جایش شد غار برفی !

بچه های گرده زیر پناه گاه خرابه چادر زدند و همانجا ماندند . شب آمدند دنبال من و کاظم و فرهاد عزیزی که بیایید اتاق سرپرست ها بخوابید اما ما حاضر نبودیم اتاق بچه های قله را ترک کنیم .

با یکی از بچه های کرمان کلی گرم گرفته بودم و کلی با فرهاد خوراکی خوردیم . کاظم که زودتر خوابیده بود مدام غر می زد که بخوابید . شب قبل از خواب حسن جواهر پور آمده بود دنبال لواشکش می گشت که فرهاد پایین (رودبارک) ترتبش را داده بود . خیلی هم جدی بود . همسایه کرمانی به دادمان رسید و با کمی برگه زردآلو قضیه را ختم به خیر کرد .

کاظم گیر داده بود به من ! موقعی که من خواب و بیدار بودم داد زد و از فرهاد پرسید : شهرام هنوز داره این پایین قدم میزنه ؟ فرهاد هم با خونسردی گفت: نه بابا ! شهرام دو ساعتی هست که کنارت خوابیده . منم مث بچه مثبتا پریدم وسط و با حالتی خواب آلود گفتم : ها چی شده کاظم جون ن ن!

شنبه ۲۰/۱۱/۸۰

ساعت ۵ عصره . اما انگار پاسی از شب گذشته ! کم کم باد عمچال داره شروع میشه . خودم رفته ام تو کیسه خواب . آب و مایعات رو هم بردم داخل کیسه تا یخ نزنند .

صبح بعد از صرف یک وعده کله پاچه راه افتادیم . تقریبا همه با هم به محل کمپ دیواره رسیدیم . رسیده و نرسیده طناب های ۱۲۰ متری رو دو تا کردیم . کاظم و محمد جلالی در یک کرده به سمت هاری روست رفتند . شهرام نعمتی و مصطفی هم به سمت ۵۲ . به پیشنهاد  حسن جواهرپور ؛ من ، فرهاد ، فواد ، علی ، سید ضیاء و امین عظیمی هم به سمت دیواره شاخک رفتیم . روی یک شیب بهمنی و تند بالا رفتیم تا به یک تکه بهمن سفت شده رسیدیم و تقریبا نصفش رو رفتیم .

کمی درگیری با سنگ هم داشت . تمام مسیر را فری سولو رفتیم . به انحراف مسیر که رسیدیم به علت خطر (برای شناسایی رفته بودیم و وسایلی مثل کلنگ و کرامپون رو همه نداشتیم) . برگشتیم پایین . کمی باید صعود روی برف پودر و شیب تند بکنیم تا به قله برسیم . احتمالا قطعاتی هم درگیری با سنگ داره که دلم واسش یه ذره شده ! برگشتنه خواستم سوخمه کنم که در رفتم و تا به خودم بیام خوردم به فواد او هم لنگش رفت هوا . من که به علت خطر صدمه دیدن فواد ترمز نکرده بودم ، سرعتم زیاد شده بود ؛ خلاصه هر چی بلد بودم استفاده کردم تا متوقف شوم .

بعد از ان تکه تکه های برف سفت را پیدا می کردم و با سرخوردن و ترمز تا پایین آمدم . پایین رسیدیم به سمت کمپ گرده رفتیم . رفیق های آرشی همه جمع بودند تو کمپ گرده : علی حاج سعید ، امید آمحمدی ، محمد صبوری ، مجید قاسمی و ... . عباس رنجبری ، عظیم قیچی ساز و بابک آیرم لو هم در تیم گرده بودند . محمد صبوری یک عکس انداخت یادم باشه بعدا ازش بگیرم (اصولا یادم رفت) .سرپرست ثابت گذاری گرده رضا زارعی بود . سرپرست تیم های صعود روی ثابت ها محسن نوری و زنده یاد داود خادم . بعد هم کمی با حسین عظیمی و حاجی خوش و بش کردیم .

برنامه جدیدی برای تیم دیواره تعریف شد و تیم به دو بخش تقسیم شد . صمد با حسن قرار گذاشت فردا ۶ صبح به سمت دیواره شاخک برویم و از آن در بیاییم . کلی از وقت بعد ازظهر صرف آب کردن برف و روشن کردن چراغ شد .

اما باز هم جای همه دوستان خالیه !

دیواره شاخک

یکشنبه ۲۱/۱۱/۸۰

(فردا شبش نوشتم )

صبح ساعت ۷ به سرپرستی حسن جواهر پور سمت دیواره شاخک راه افتادیم . البته ما ساعت ۴:۳۰ صبح بیدار شدیم و شروع کردیم به جمع و جور کردن صبحانه و آب کردن برف . بالاخره ساعت ۷ با داد و فریاد صمد جباری شروع به حرکت کردیم .

حسن جواهر پور ، سید ضیاء میگونی ، کاظم فریدیان ، امین عظیمی ، علی علی محمدی ، فرهاد عزیزی و من . من شانس آوردم و یک جفت کرامپون تکنیکال سایز کفشم آماده بود و ظرف سه سوت پوشیدم و حرکت کردم . با لوازم فنی یک خط در میانی راه افتادیم و همان شیب دیروزی را بالا رفتیم .

یک قسمت از نقاب کوچک با شکم عمودی (احتمال شکستن داشت) عبور کردیم . در این قسمت حسن نجاریان خودش را به ما رساند و فیلم برداری کرد . از اینجا به بعد وارد کار فنی شدیم . همه با یک رشته طناب و پروسیک به هم متصل بودیم و به روش سوییسی صعود میکردیم . خیلی هم ساده نبود . بعضی جاها خیلی ریزشی بود . بعد از این یک طول دیگر هم رفتیم که نسبتا ساده تر بود .

کمی زیاد بالا رفتیم . حسن جواهر پور نفر آخر آمد و مجبور شد با ته طناب وارد برفهای مسیر قله شود . طناب لاخ شده بود و وضع سنگ ها خوب نبود . کاظم برای جمع و جور کردن لباسهایش کوله اش را دراورده بود ناگهان فریاد زد . همه اول فکر کردیم کاظم سقوط کرد ولی دیدم هاج و واج مرا نگاه میکند . کوله اش از دیواره به پایین پرت شده بود (شانسی که اورد این بود کاپشن پرش تنش بود - یعنی همه کاپشن پر داشتیم به تن) .

قسمت بعدی با فرو رفتن کاظم در برف پودر هیجانی شد . اگر سید ضیاء ماهر در برف نبود واقعا نمی دانم چه می شد ؟!

برف های پودر را یه جورایی فری سولو گذراندیم تا پای یک دهلیز سنگی . خدارو شکر باز هم سنگ! سید ضیا بالا سر یک فرند که ندیده بودش کارگاه زد . چند تراورس فنی سنگین (شاید هم دو تا) برای ان شرایط (۷ نفر ، برف پودر و دمای حدود منهای ۴۰) به سمت چپ انجام دادیم .

به علت نفرات زیاد و توقف های طولانی دست و پا حسابی یخ می کرد . ما هر لحظه فکر می کردیم امشب روی دیواره می مانیم ! تقریبا همه بچه ها دنبال جایی می گشتند که تیم های قبلی در سال های پیش شب مانی کرده بودند . ولی برای بیواک حتی جایی با ۵۰٪ اطمینان حتی برای ۲ نفر هم پیدا نمی شد . همه جا پودر برف روی سنگ های صیقلی و خورد . حسن جواهر پور واقعا سرپرست خوبی بود و با انرژی تیم را حرکت می داد .

حدود ساعت ۷ ( با وجود برف های زیاد منطقه وارد باد کشنده آنسوی قله شدیم (این باد مدام پودر برف به همراه می آورد) . این بار نمی دانم چرا حسن تراورس زیر دلتای سر قله را پروسیک زد و آمد و ته طناب نیامد و طناب لای سنگ های ریزشی لاخ شد . تماس بی سیم برقرار شد و از پایین گفتند بی خیال طناب ، فقط خودتان را نجات بدهید شب سختی در پیش است بروید پناه گاه حداقل جایتان معلوم باشد . حاجی و صمد مدام تبریک می گفتند . خودمان هنوز نمی دانستیم انگار کار بزرگی کرده بودیم و رکورد صعود سه روزه را به ۱۲ ساعت کاهش داده بودیم !! یعنی یک ششم .

شب به آب خوردن و شوخی گذشت . کاظم کیسه خواب نداشت و بین بچه ها خوابید . به یاد شب پناه گاه خرسان تابستان جای بچه های باشگاه را خالی کردم (بیشتر با حسن حرف شهرام حنیفه پور بود) .کنار دیوار فلزی خوابیده بودم و انگار با هر نسیم ۱۰ درجه دما پایین تر می آمد . چند باری به کاظم کیسه خواب تعارف کردیم اما او دوام آورد تا صبح . دما منفی ۴۴ بود .

در مورد دیواره شاخک باید بگویم واقعا یک صعود جسورانه و کوه نوردی فنی و پوست کلفت می طلبید . امنیت وجود نداشت . حمایت ها روی بدن یا منقاری های شکننده و حرکت سولو روی پودر برف و در ارتفاع بالا .

مسیر صعود

دوشنبه ۲۲/۱۱/۸۰

صبح زود از خواب بیدار شدیم . حدود ساعت ۶:۳۰ حسن با پایین تماس گرفت و بعد به سمت خرسان راه افتادیم . البته قبلش امین کمی برف آب کرد و ظرفهای آب را پر کرد . با اصرار کاظم فریدیان قله علم کوه را هم صعود کردیم و از روی خط الراس به سمت خرسان راه افتادیم . باز هم حاجی و صمد تبریک گفتند . حسن به حاجی گفت بچه ها گشنه و تشنه اند و حاجی در جواب گفت:" قهرمان ها که لنگ آب و یک لقمه نون نمی مونند . ماشاءا... " . واقعا بلد بود با تیم چی کار کنه که انرژی بگیره .

خرسان تا ساعت ۱۱ استراحت کردیم . تا ۱۱:۳۰ برف آب کردیم و بعد از شیب تند دره هفت خوان سرازیر شدیم . از میان بهمنی آویزان ! از کناره ها راه می رفتیم تا بهمن ها بیدار نشوند . بچه ها در ارتباط با حرکت روی بهمن خوب عمل نمی کردند . بد راه می رفتند و مدام داد می زدند . به نظر من خیلی کوتاهی می کردند . دره سه هزار تا پای شانه کوه برف کوبیدیم . من و فرهاد خیلی خسته بودیم و سرعت روی ما تنظیم بود . حدود ساعت ۱۵ روی گردنه شانه کوه بودیم . با صمد تماس گرفتیم و گفتیم آب و مایعات گرم برایمان آماده کنند که ما داریم می رسیم . پرسید کمک هم می خواهید و ما گفتیم نه . در این دو روز آنی غافل میشدی دست یخ میکرد مخصوصا دست باطوم .

اما در مورد گرفتن گیره و حرکت زدن با کرامپون خیلی چیز ها یاد گرفتم . کوله کاظم هم آمده بود کنار کمپ . اول کیسه خواب نبود اما بعد سید ضیاء پیدا کردش از پای دیوار . راستی همه از ما استقبال خوبی کردند . شب صمد میهمانی امد و صحبت کرد . ظاهرا باید یک عالمه دیگه تمرین کنیم و این قصه سر درازی داره و تا سال آینده هم ادامه داره . الان ساعت نزدیک ۱۰ شبه . باید این آنتی بیوتیک لعنتی رو بخورم و بخوابم . خیلی خسته ام . انقدر نشسته ام و برف آب کرده ام که کمردرد گرفتم . راستی برنامه با صعود ما تمام شد و فردا سرازیر می شویم پایین . بچه های گرده امروز برگشتند .

سه شنبه ۲۳/۱۱/۸۰

صبح بنا بود تا ساعتی که راه داره استراحت کنیم . نیمه شب با این که هدبندم روی گوشم بود به نظرم آمد دانه های برف به چادر می خورند . ولی توجهی نکردم ، گه گداری هم باد شدیدی چادر را تکان میداد . صبح حدود ۶:۳۰ بیدار شدم بعد از من کاظم و آخر هم فرهاد و تقریبا به زور .

صبح حدود ساعت ۷ صدای صمد از داخل اتاق برفی شنیده شد که با لهجه آذری داد می زد : های ساعت ۸ حرکته و وقتی با اعتراض ما مواجه شد گفت خوب ۸:۳۰ چادر ها جمع ، هر چی هم تو کمپ هست می بریم . حدود ساعت ۹ حرکت کردیم . کوله ها بین ۳۰ تا ۴۰ کیلو وزن داشت . رفتیم دم در اتاق برفی اونجا هم کلی بار بهمون اضافه شد ، رول بولت ، کنسرو ، کیت امداد و .. . کنسروهای اضافی را داخل لباسمان ریختیم . ۹:۳۰ حرکت به سمت سرچال شروع شد . از زیر بهمن میان سه چال با احتیاط عبور کردیم و به سرچال رسیدیم . در سرچال با استقبال گرم حاجی و بچه های هیمالیا نورد مواجه شدیم . اولنج کتری به دست چای داغ تعارف می کرد .

حاجی از عروسک کلاغ من که کمی هم یخ زده بود خوشش اومده بود . کمی گپ زدیم . دمای سرچال تقریبا بالا بود . محمد نوری و عباس محمدی هم داشتند بالا می رفتند با آنها هم عکسی انداختیم . همان روزی که محمد نوری را دیده بودیم برگشته بود پایین . غدیر فوت کرده بود و او برای شرکت در مراسم برگشته بود تهران و الان دوباره برگشته بود . محمد نوری برایم آرزو کرد تا سال بعد بتوانم کار خوبی روی دیواره انجام بدهم و من این را به فال نیک گرفتم .

به سرعت پایین آمدیم . بهمن های لیزونک . کنگلک ها و کشتی سنگ را نفر نفر رد می کردیم . کاظم تعجب می کرد و میگفت روز آخری مث قاطرا راه میری . فکر کنم بدن من خود به خود برنامه ریزی کرده بود و الان هم خوب سر حال بود !

ساعت ۱۴:۱۵ بریر بودیم . کلی شوخی کردیم و عکس انداختیم . چند قدمی بعد از عبور از رودخانه پشتم صدای بومبی شنیدم و سر کوله ام از پشت خورد زمین . به علت سنگینی کوله مکانیسم تغییر سایز کوله که پلاستیکی بود بومب ترکیده بود . شانس آوردم انتهای مسیر ترکید . حدود ساعت ۱۵ رسیدسم رودبارک . وسایل عمومی را تحویل دادیم و حمام کردیم . قرار شد من ، فرهاد ، کاظم و دکتر گودرزی (از اصفهان - سیگاری - بد جوری ضد حال زدم بهش ایشالا منو ببخشه) با آژانس به تهران برگردیم . ۱۸:۳۰ حرکت کردیم . دل کندن از دوستان سخت بود هرچند زندگی جاری است . ۱۱:۳۰ الان در خانه نشسته ام و دارم می نویسم . لوح یاد بود برنامه جلومه . ۱۰ هزار تومن هم دادند! به ازاری هر روز برنامه دو هزار تومن !!

متاسفانه خبر دادند ، یک هواپیما در سفید کوه لرستان به کوه خورده و نیاز به کمک ما هست . کوله هم که ترکیده . باید دوباره کوله ای برای خرم آباد ببندم . شاید کوله فراز را بردارم .

پی نوشت:

۱- متاسفانه از افراد تیم شاخک هیچ کس به جز فرهاد عزیزی و امین عظیمی (به نظر من زور همدانی ها در فدراسیون آن روز زیاد بود و شاید او هم از حضور برادرش استفاده کرد )در اردوهای ۸۰۰۰ متری های بعدی جایی نداشت ! (در حالی که حاجی قبل از برنامه به ما گفته بود ۱۶ نفر تیم دیواره اکثرا در اردوهای بعدی ملی خواهند بود) اما نفرات تیم طی سال های بعد نشان دادند چقدر توانا و عاشق کوهنوردی هستند . کاظم فریدیان چند قله ۷۰۰۰ و ۸۰۰۰ از جمله K2 را صعود کرد . علی محمدی مانسلو صعود کرد . احسان پرتوی نیا که به علت مسائل فنی و بعضب بد اخلاقی ها تیم را ترک کرد نانگا را صعود کرد . من هم به عنوان جزیی کوچک از تیم صعود های سال های بعدم قابل پیگیری است . چند نفری هم وا زده شدند و یکی کلا کوه راکنارگذاشت ! آه از داوری های غلط ..

۲- من به منطق فازی ایمان دارم . عملکرد هیچ کس کاملا بد یا خوب نیست . موارد بینابین زیاد است . حاج صادق آقاجانی جدا از تحت تاثیر قرار گرفتن از حاشیه هایش (مخصوصا افراد دور قاب چین ) چه من و دوستانم را انتخاب می کرد یا نمی کرد (که نکرد) ، فردی شجاع ، توانا و قابل اعتماد بود . امیدوارم باز هم مدیرانی مثل او اما با محدودیت های کمتر و توانایی های بیشتر در این مملکت رشد و خدمت کنند .

۳- در ان تاریخ خیلی ها از کپسول های آبی ایرانی برای حرارت استفاده میکردیم . ۱۰٪ افراد هم از چراغ قوه های ال ای دی امروزی نداشتند . تازه تیکا اومده بود . در صعود ها بعضا لباس ها را با هم عوض می کردیم . اینجوری بود اما صعود می کردیم !

۴- سادگی ، آرامش و تسلط حسن جواهرپور هنوز هم برای من آموزنده است .

۵- جا داره دوباره بخشی از مقدمه مطلب قبلی را بخوانیم :

همیشه صعود سراسری سال ۸۰ در منطقه علم کوه من رو به فکر می بره برام مث یه خیاله مثل سفر آلیس در سرزمین عجایبه . کوه نوردان پر تجربه ای رو دیدم و باهاشون رفیق شدم و صعود دیواره شاخک برای من مثل یک فانتزیه تو ذهنم . صعودی پر انگیزه توسط یک تیم آرام و بی ادعا با سرپرستی انسانی بی ادعا (حسن جواهرپور) .

۶- جمعیت زیادی در این برنامه زمستانی شرکت کرده بودند . فقط چیزی حدود ۲۰ نفر در تیم دیواره بودند . از همنوردانی که نامشان ذکر نشده عذرخواهی می کنم . اما در طی این سال ها جز گزارش ثابت کشی گرده توسط رضا زارعی در کوه قاف ندیدم گزارش دیگری از این صعود ها ارائه شود باز این بهتر از هیچ است .

۷- بعد از باز نویسی  این گزارش با بعضی از آدمای این گزارش تماس گرفتم . اما صدای تو ( میر محمود ) چیز دیگه ای بود . ایشالا سال ها سلامت باشی و سایت بر سر دختر کوچولوت باشه دوست عزیز من .

۸- تقریبا میشه گفت مسیر صعود دیواره شاخک ، بعد از عبور از اولین دهلیز یک مسیر یک طرفه بود و راه برگشتی نداشت . مسیر از درجه XR بود .

۹- عکسهای استفاده شده مربوط به زمستانی کم برف است . در برنامه فوق هر دو دوربین  من به علت یخ زدگی نابود شد و تعداد کمی عکس باقی ماند (زنیت ۱۲۲ و لومیا ۸۰) .

۱۰- برای دانلود کتاب زمستان (صعود زمستانی گرده آلمان ها در سال ۶۳ اینجا کلیک کنید . یا روی لینک save as کنید . با تشکر ازکتاب خانه  سایت کوه نیوز :

عکس از کتاب "صعود زمستانی " برای دانلود این کتاب ارزشمند از کوه نیوز روی تصویر کلیک کنید

ردیف ایستاده از چپ به راست : صمد شوخ باف ، صمد جباری ، مجید علی محمدی ، باقر صمدیان ، ابراهیم شیخی ، مسعود آقا بالایی ، محمد داوودی

ردیف نشسته از چپ به راست : حسن پرتو، حمید سلامت ، رسول نقوی (راهنما) ، صادق آقاجانی ، علی محمد فرضی (راهنما) ، جلیل صفرعلی زاده

اسامی سبز رنگ سال ۸۰ هم کنار ما بودند

(کانتر ۹۱ : ۲۸۴/۱۴۲۰۰۰)